درد دل گنجشک

خرید بک لینک

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید،
من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را در
خود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست.
" فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:
" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست.
" گنجشك گفت:
" لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام.
تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟
چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟
و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.
سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:
" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.
آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.
خدا گفت: " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردم
و تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود.
ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد..

زندگی...

ما را در سایت زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 43 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 20:16

صفحه بندی