
در تنگناي سرودن غزل هايم نمي دانم
از چه غريبم که ديدگانم به غروب عشق
مي ماند و به فکر کدامين لاله هستم که
اشک در خاکريز چشمانم موج مي زند.
نمي دانم در ساحل شب در جستجوي
کدامين مهتابم و کرانه ي آسمان را به ديدار
چه کسي نظاره گر شده ام!!
اي زمزمه واپسين حياتم، بدان که ابهام اشک من
تنديس حضور توست وغروب شعرهايم در سرا پرده
انتظار،عبور غريبانه تو را گريه مي کند
====================
نگاهم بارانی ست مهربانم ،دلم هوای با تو بودن
راکرده است .
درهجوم لحظه ها ،احساس تنهایی میکنم و
فقط به تو می اندیشم .
یا رب مرا تنها مگذار ودستهای خسته ام را که
برای یاری به سویت بلند شده است
بگیر !
زندگی...
ما را در سایت زندگی دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 93 تاريخ: يکشنبه 5 آذر 1402 ساعت: 2:00