زندگی

خرید بک لینک
زندگی...ادامه مطلب

ما را در سایت زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 14 تاريخ: يکشنبه 31 تير 1403 ساعت: 16:07

مــَرا
جــُدا کــن
از اهلِ زمـین
دستَــم را بـگـیــر
مـیــخـو اهــم ٬ در دنـیــایِ آرامِــ تـــُو
مــیــان نفــس هــایــت
آرامــ بـگـیــرمـــ . . .
#خـدای مــن. .

زندگی...

ما را در سایت زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:54

چندروزی تا بهار بیشتر نمانده زندگی...ادامه مطلب

ما را در سایت زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 18 تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:54

تشویش هزار آیا وسواس هزار امایک عمر نمیدیدم در خویش چهها داریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمیبریم ابریــم و نمیباریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمما خویش ندانستیم بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید گفتیم که بیداریمدوران شکوه باد از خاطرمان رفتهاستامروز که سد بستهاست خشکیده و بیباریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمتشویش هزار آیا وسواس هزار امایک عمر نمیدیدم در خویش چهها داریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمیبریم ابریــم و نمیباریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمآوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیمهنگامه حیرانی است خود را به که بسپاریمتشویش هزار آیا وسواس هزار امایک عمر نمیدیدم در خویش چهها داریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمیبریم ابریــم و نمیباریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمما خویش ندانستیم بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید گفتیم که بیداریمدوران شکوه باد از خاطرمان رفتهاستامروز که سد بستهاست خشکیده و بیباریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمتشویش هزار آیا وسواس هزار امایک عمر نمیدیدم در خویش چهها داریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمیبریم ابریــم و نمیباریمما خویش ندانستیم بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید گفتیم که بیداریممن راه تو را بسته تو راه مرا بستهامید رهایی نیست وقتی همه دیواریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمآوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیمهنگامه حیرانی است خود را به که بسپاریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزا زندگی...ادامه مطلب

ما را در سایت زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 24 تاريخ: يکشنبه 2 ارديبهشت 1403 ساعت: 13:54

فرشتگان سراغش را از خدا گرفتند و خدا هر بار به فرشتگان این گونه می گفت: " می آید،من تنها گوشی هستم كه غصه هایش را می شنود و یگانه قلبی ام كه دردهایش را درخود نگه می دارد و سر انجام گنجشك روی شاخه ای از درخت دنیا نشست." فرشتگان چشم به لب هایش دوختند، گنجشك هیچ نگفت و خدا لب به سخن گشود:" با من بگو از آنچه سنگینی سینه توست." گنجشك گفت:" لانه كوچكی داشتم، آرامگاه خستگی هایم بود و سرپناه بی كسی ام.تو همان را هم از من گرفتی. این طوفان بی موقع چه بود؟چه می خواستی از لانه محقرم كجای دنیا را گرفته بود؟و سنگینی بغضی راه بر كلامش بست.سكوتی در عرش طنین انداز شد. فرشتگان همه سر به زیر انداختند. خدا گفت:" ماری در راه لانه ات بود. خواب بودی. باد را گفتم تا لانه ات را واژگون كند.آنگاه تو از كمین مار پر گشودی. " گنجشك خیره در خدایی خدا مانده بود.خدا گفت: " و چه بسیار بلاها كه به واسطه محبتم از تو دور كردمو تو ندانسته به دشمنی ام بر خاستی. " اشك در دیدگان گنجشك نشسته بود.ناگاه چیزی در درونش فرو ریخت. های های گریه هایش ملكوت خدا را پر كرد.. زندگی...ادامه مطلب

ما را در سایت زندگی دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 42 تاريخ: يکشنبه 8 بهمن 1402 ساعت: 20:16

صفحه بندی