دلتنگی
تشویش هزار آیا وسواس هزار امایک عمر نمی دیدم در خویش چه ها داریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمی بریم ابریــم و نمی باریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمما خویش ندانستیم بیداریمان از خوابگفتند که بیدارید گفتیم که بیداریمدوران شکوه باد از خاطرمان رفته استامروز که سد بسته است خشکیده و بی باریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمتشویش هزار آیا وسواس هزار امایک عمر نمی دیدم در خویش چه ها داریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمی بریم ابریــم و نمی باریماز زمزمه دلتنگیم از همهمه بیزاریمنه طاقت خاموشی نه میل سخن داریمآوار پریشانی است رو سوی چه بگریزیمهنگامه حیرانی است خود را به که بسپاریمتشویش هزار آیا وسواس هزار امایک عمر نمی دیدم در خویش چه ها داریمدردا که هدر دادیم آن ذات گرامی راتیغیم و نمی بریم ابریــم و نمی بار...
ادامه مطلب